چیزی به مرخص شدن بچه های کلاسم نمونده و من تند و تند ورقه ی کپی شده مشق الفبا رو،تو دفتر بچه ها میچسبونم و بهشون تحویل میدم
حین این کار ،حضور یک نفر رو تو چارچوب دراحساس میکنم ولی لزومی نمیبینم تا زمانیکه اقدامی
برای جلب توجهم انجام نداده ؛ به سمتش برگردم
جلو میاد و سلام میکنه
بابای یکی از شیطونترین و البته باهوشترین دانش آموزای کلاسمه
با احترام و لبخند جواب سلامشون رو میدم
میپرسه :کار عرشیا تموم شده ؟میتونم ببرمش خونه ؟
عرشیا رو که یه گوشه از کلاس مشغول بازیه، صدا میرنم تا متوجه پدرش شه
میگم : بله ،دفترشو گرفته و کارشم تمومه .میتونید ببریدش
بی مقدمه میگه :چند وقت پیش تو جاده یکی از همکاراتونو دیدم
(تمام ارگانای مغزم به خودشون فشار میارن که بفهمن کدوم همکارم بوده اما کمی بعد که توضیحات بیشتری میده و با توجه به شغلی "مامور پلیس راه " که داره، میفهمم منظورش به یکی از هموطنای همکارمه )
ادامه میده :
_بهش گفتم خدا بهتون صبر بده من یه دونه دارم کلافه م ،شما چیکار میکنید با اینهمه بچه !!!
لبخند میزنم و بعد از تایید حرفاش ، مجدد مشغول کارم میشم
میپرسه :عبدلله کدومه ؟
به عبدلله که شیطنتش از شنیدن اسمش خشکیده زل میزنم
حتما عرشیا رو شاکی کرده ...
میگم :همون پسر با پیرهن آبی که ته کلاس نشسته ..
اما قبل از اینکه جمله ی دیگه ای در مقام کنجکاویم اضافه کنم ،بازوهاش رو کمی از هم باز میکنه و با گامهای مقتدر و محکم میره سمتش
عبدلله بهت زده به مرد زل میزنه و من هاج و واج دست از کار میکشم
دل تو دلم نیست و نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته
به یک قدمی عبدلله که میرسه خیلی شیک و نظامی بهش دست میده و یه بوسه رو گونه هاش میزاره
نفسم رو که حبس شده بود با شدت تخلیه میکنم و تو دلم میگم :
--آخه آآآآدم !!! اینطور که شما رفتی سمت اون بچه من نزدیک بود سکته کنم .عبدلله که جای خود داره
بی چاره عبدلله !
+ ممنونم از همه ی دوستان و عزیزانی که نظرات گهربار و ارزشمندشون را راجع به سبک نوشتاریم ارائه کردن
ذائقه ے اردے بهشت...