سرما حسابی رخنه کرده تو استخونام
با همین حال وارد حیاط مدرسه میشم
در نگاه اول ،دیوارهای مدرسه مثل زندان قزل حصار میمونه
بلند وموحش
حالم گرفته ست ...اما دلتنگ نیستم
میرم انتهای حیاط ،جایی که یه باغچه کوچیک با چند تا بوته ی خشک و زرد وجود داره
رو یه تخته سنگ ،پشت شاخ و برگ یکی از همون بوته های نیمه جون میشینم و اکسیژنهای
تازه آزاد شده رو با ولع می بلعم
خانوم مسئول از اتاقش میاد بیرون و با دیدنم یه لبخند مرموز میزنه و در حالی که پشت چشمی
نازک میکنه ، بهم میگه :
_ چیهه ؟ نکنه عاشقی ؟یا هنوز از راه نرسیده دلتنگ پدر ومادرت شدی ؟
قطعا هیچکدوم اینا نیست
متقابلا جوابشو میدم
منتها با یه لبخند نیمه تلخ اما حاکی از سکوت
از جا بلند میشم و لباسمو از خاک باغچه میتکونم
اگه تنها نشستنم به این چیزا تعبیر بشه پس خوشایند نیست بیشتر از این بمونم
همینطور که سعی میکنم از باغچه بیام بیرون لبخند شیطنت بار یکی از راننده ها به چهره م،
کنجکاویمو تحریک میکنه
تو دلم غرغر میکنم :
(بایدم اینجوری نگام کنه وقتی اثر بی خوابی دیشب رو چهره م مونده)
یکساعت بعد ...
وارد یک روستای کوچیک و خلوت با خونه های قدیمی میشیم
خوشه های سیاه انگور از سردَرِ چند تا خونه آویزونه
اهل شهر انگار خوابن ...شایدم نه
در هر صورت من نمیبینمشون
بیرون از روستا ؛دقیقا تو دامنه یک کوه پرهیبت ،یه اردوگاه تفریحی بی نظیر وجود داره
با اشتیاق پیاده میشم و زل میزنم به درختهای سر به فلک کشیده
محوطه پره از گل های همیشه بهار
مگه میشه !
عطر بهار تو تابستون !!!
باور نکردنیه
درختهای گردو سرتاسر اردوگاه رو تحت پوشش قرار دادن
هوا عالیه و چهچه پرنده ها، کلاه عقل از سرم انداخته
مبهوت اون همه زیبایی از گروه دخترها عقب میفتم
فقط یکی از دوستام به اسم زیبا کنارمه
فرصت خوبیه تا دور از چشم اونا از ارتفاعات کوه شروع کنم
باید اون منظره رو از بالا به تماشا بشینم
زیبا اصلا ازاین پیشنهادم استقبال نمیکنه ولی من به تصمیمی که گرفتم ،مصرم
اگه جرات تنهایی ریسک کردنو داشتم ، اصلا منتشو نمیکشیدم
اما خب ؛ باید محتاط باشم
به هر طریقی هست راضیش میکنم
برای بالا رفتن از کوه باید یه چند متر ناچیز از اردوگاه بیرون بزنیم
مطمئنم هیشکی غیبت ما رو حس نمیکنه
به ورودی اردوگاه که میرسیم زیبا تردید میکنه و قدمهاش رو نگه میداره
ولی من چالاک تر از این حرفام ...
برای اینکه اونو ترغیب به اومدن کنم به سمت دامنه ی کوه که تو فاصله چند متری قرار داره ، میدوم
وسط راه یکم درنگ میکنم وبه عقب نگاه میکنم
زیبا هنوز تو تردیدش مونده
با خنده میگم :
_نترس زیبا،بیا .. جای دوری نمیریم
قول میدم زود برگردیم ...(به من میگن رفیق بی عقل )
صدای چند پسر موتور سوار که با سرعت دارن میان سمتم ،غافلگیرم میکنه
قبل رسیدنشون، با همون عجله برمیگردم تو اردوگاه
این حرکت از سر ترسم اونارو میخندونه و پشت سرم ولوله و جیغ راه میندازن
دست تو دست زیبا میدوم تا وسط اردوگاه
گروه دخترا پراکنده شدن و هرکس برا خودش ،یه سمت در گردشه
نگین رو نمیبینم اما دو تا از دخترای همکلاسش، سرخوش ومرموز برا خودشون همون حوالی میچرخن
کمی بعد از زیبا جدا میشم و به سمت کیفم میرم
یه قلم و دفتر بر میدارم و به راه میفتم
نرسیده به انتهای باغ به درخت گردو که به راحتی میشه ازش بالا رفت رو انتخاب میکنم
یه نگاه به اطراف میندازم و وقتی خیالم از بکر بودن جا راحت میشه قلم و دفتر رو به دندون میکشم و
مثل یه گربه از تنه درخت بالا میرم
همیشه دنبال خاصترین مکانهای موجود میگردم
دل و روحم رو میسپرم به صدای طبیعت تا ذهنم برای نوشتن منسجم بشه
ولی خیلی زود خلوت و سکوتی که بهش پناه آوردم شکسته میشه و نا امید میشم
هر از گاه ،صداهایی تو باد میپیچه و میاد سمتم
برمیگردم با نگاه به اطراف تلاش میکنم تا محدوده ی صدا رو شناسایی کنم اما همچنان اردوگاه خلوته
حتی پشت پرچین ها هم کسی به چشم نمیخوره
صدای پیچیده شده تو باد اصلا قابل تشخیص نیست
و دوباره سکوت...اینبار طولانی تر از قبل
شروع میکنم به نوشتن ...از اولین سفرنامه م به یزد
و دوباره ولوله ...جیغ ...سوت
حالا صدا نزدیکتر و قابل تشخیصتره
به عقب بر میگردم و از دیدن پسرای موتور سواری که یکساعت پیش دیده بودمشون جا میخورم
خیلی دورتر از حصار ،زیر سایه سار چند تا درخت تنومند گردو ایستادن و سعی در جلب توجهم دارن
حتی دو نفرشون دارن میان سمت پرچین
قلبم از ترس به تپش میفته و دستپاچه قلم از دستم میفته
به تبع این سقوط ، خودمم با احتیاط جست میزنم تا روی زمین و بدون اینکه لحظه ای به عقب برگردم
از اونجا دور میشم
نیم ساعت بعد :
اردوگاه بشدت آشوبه
خانم مسئول بشدت عصبانیه
ولی نگین خوشحال بنظر میرسه
من و زیبا تازه از باغبونِ پیر ِباغ ،خداحافظی کردیم
پاکتهایِ پر از تخم ِگل رو میزارم تو کیفم
میرم سمت یکی از چادرایی که دخترا دورش تجمع کردن
بعد از پرس وجو میفهمم که خانم ... از دونفر از دخترا،بخاطر کار ناشایستشون، زهر چشم گرفته
وارد چادر میشم و همون دوتا دختر سرخوش رو میبینم
یکی پکر و گرفته گوشه ای نشسته و اون یکی روی شکم دراز کشیده و زار زار گریه میکنه
دلم به رحم میاد و میرم سر وقتش تا دلداریش بدم
کمی بعد که خلوت میشه ، بهتر به سوالام جواب میدن
یکیشون با حرص میگه :همش تقصیر نگینه ...این دختره همیشه کارش مخبریه
تو مدرسه هم که هست فقط میخواد خود شیرینی کنه ؛حالم ازش بهم میخوره...
(منم بهشون حق میدم چون دلم از دستش حسابی گرفته ست )
ادامه میده:
_ما راه خودمونو مییرفتیم و چند تا پسر پشت حصار بودن
ولی ما کاری بهشون نداشتیم و رد میشدیم
اما نگین که زاغ سیاه ما رو چوب میزده نه گذاشته نه برداشته رفته به خانم ...گزارش غلط داده که
ما شماره رد وبدل کردیم
تو دلم به دروغشون میخندم
(البته که میتونست همینجوری باشه که نگین گفته
حداقلش این یکی رفتار ازشون بعید نبود...یه جاهایی برام رفتارای ناشایستشون روشن شده بود )
با اینحال چیزی نمیگم
عصر :
من و زیبا از این درخت به اون درخت دنبال گردوهای کال روی درختیم
گاهی با چوب و گاهی هم با سنگ
پشت سرویس بهداشتی اردوگاه من از یکی از پرچینا بالا میرم و یکی دوتا از گردوها رو میچینم
زیبا هم کمی دورتر در تلاشه تا گردو جمع کنه
گردوها رو میریزم رو زمین و با یه تکه سنگ میفتم به جونشون
چند لحظه بعد همون راننده مذکور با دستهای به پشت حلقه زده و لبخند میاد سمتم
میپرسه :تلخ نیست ؟
با جدیت میگم :نمیدونم
چند تا گردوی سبز و کال که تو دستاش قایم کرده رو میگیره سمتم و میگه :بفرما ،دیگه نرو رو درخت
خطرناکه
بدون اینکه ازش بگیرم ،گردوهای شکسته ی روی زمین رو ول میکنم و با اکراه ازش دور میشم
و باز هم با عرض پوزش ادامه دارد
ذائقه ے اردے بهشت...