( ملکه ی محصور )
یه مدت پیش آیناز برای چندمین بار، اومد پیشم و با لکنتی که به تازگی بهش دچار شده ،ملتمسانه گفت :
خاااااا خاخاااانم به به به م م محمد بگو بره بره ک ک کناااار پسرا بشینه من من ن ن نمیخوام کنارم بشینه
د د د دلم می می میخوااااد با دو دو دوستااتااای خوخودم باشم
بغضم گرفت و تا بناگوش قرمز شدم از شرم
****
اوایل سال تحصیلی وقتی محمد ، منو به عنوان مربی (با توجه به شرایط ایجاب شده )انتخاب کرد ،
هیچ!!! انتظار اتفاقات ناخوشایند امروز رو نداشتم
در وهله اول، دلیلش برای انتخاب من به عنوان مربی ،نسبت فامیلی و آشنایی قبلی بود
گرچه روش تربیتی نادرستِ محمد در خانواده ، اونو تبدیل به یک کودک جاه طلب و خودخواه کرده بود
به طوری که فرمان نهایی در هر امری رو خودش صادر میکرد و حق هیچ اعتراضی هم وجود نداشت
و موثرتر از همه ، حضور دختر دایی ش آیناز سر کلاس من بود
محمد شاهی در صفحه یِ شطرنجِ خانواده بود و این روند برخورد ؛اونو مستبد بار آورده بود
متاسفانه هیچ تعریف منطقی و صحیحی از خطر نداشت و برخلاف همسن و سالاش رفتارهای ناپایدار
و غیر قابل کنترلی داشت
به عقیده ی من دلیل این امر میتونست مراقبت ها و حمایت های بی رویه و وسواس برانگیز خانواده ش باشه
محمد نیز ، با اعتماد به این یقین که همیشه خطاهاش با مسولیت ناجیان زندگیش رفع میشه پا به عرصه ی
تحصیل گذاشت و از همون بدو ورود از تک تک بچه های کلاس زهر چشم گرفت
وقتایی که عصبانی میشد ؛ به بدترین وجه ممکن با بچه ها برخورد میکرد و گاهی با یک حرکتِ
چرخشی سریع و محکم به شکم یا پهلوی بچه ها لگد میزد
هیچ تعریفی از خطر و مشکلات احتمالی اون نداشت
حتی اگه بر حسب اتفاق در یک بلندی مثل سرسره قرار میگرفت و اگه این وسط خدای ناکرده از دوست
کناریش عصبانی میشد ،امکان پرت کردن اون از بلندی به هیچ وجه دور از انتظار نبود
زیر بار هیچ حرفی نمیرفت و یکدنده و بشدت لجباز بود
هیچ مداخله و میانجیگری هم، در حقش افاقه نمیکرد
پدر و مادر فرهنگی محمد که حالا به عواقبِ بد تربیتی خودشون دچارشده بودن ،تصمیم داشتن برای جبران این معضل و همچنین تنظیم رفتارهای ناهنجار فرزندشون اونو به کلاس من بیارن
اما باز هم ؛با وجود ادعایی که داشتن هر از گاه و کور کورانه افسار عقلشون رو به دست تصمیم گیری های
بی خردانه محمد میدادن تا تصمیم نهایی در بعضی امور نا مربوط رو اون بگیره
بر فرض مثالی که بارها شاهدش بودم :
اگه احیانا محمد متوجه میشد که دختر دایی ش آیناز به مسافرت رفته ،حتما خانواده ش رو راضی میکرد
اونو هم ببرن
همه ی خونه و مدیریتش تحت نظارت محمد بود و اگه دستور میداد پدر و مادرش تو نیم متر جا بشینند
حتما اطاعت میشد
و حالا تو محدوده ی کلاس غم انگیز تر این بود که محمد ؛ نسبت به دختر دایی ش آیناز حس تملک و
به نحوی ، غیرت داشت
به هیچ عنوان حاضر نبود کسی کنار آیناز بشینه یا باهاش دوستی کنه
و باز اگه بر حسب اتفاق، یکی از دخترها کنار آیناز مینشست چند ثانیه بعد بدون هیچ پیش زمینه ای موهای نازنینش دور دستهای محمد گره میخورد و زیر لگدهای سهمگینش ناله میکرد
همه ی ترفندهایی که ممکن بود تو رفتار محمد تغییر ایجاد کنه رو بکار بردم تا بلکه سر به راهش کنم تا دراین بین ، آیناز بتونه به راحتی با دوستاش بازی و ارتباط برقرار کنه اما متاسفانه راه به جایی نبردم
همه ی فرصت ها و زنگ استراحتم بابت مراقبت از این پسر تلف میشد و رمقی برام نمیموند
یک ماه بعد خواهر کوچکتر آیناز که تو کلاس مهد ثبت نام بود؛خیلی غافلگیرانه و با پا فشاری های زیاد،
خانواده ش رو مجبور کرد تا اونو سر کلاس من ثبت نام کنن
اعتراض منم منجر به جیغ و داد فاطمه ای شد که به قول مادرش اگه سر لج میفتاد امکان نداشت
بعد از اون به هیچ مکان تحصیلی دیگه ای پا بزاره
منم ناچارا و با اصرار و همچنین مسئولیت خانواده ش ،اونو پذیرش کردم
بعد از اون، آیناز بیشتر تحت فشار قرار گرفت
از یه طرف خواهر کوچیکش که مشکلاتشون از تو خونه آب میخورد
و از طرف دیگه محمد، که اجازه نمیداد آیناز جاش رو تغییر بده و کنار دوستاش بشینه
به مرور زمان صدای اعتراض آیناز دختر باهوش و خوشگل کلاسم در اومد و وقتی برای اولین بار به حالت اعتراض اومد پیشم و ملتمسانه ازم خواست تا اونو از دست پسر عمه ش محمد نجات بدم متوجه عمق فاجعه شدم
یادمه اون روز با محمد حرف زدم تا بلکه قانعش کنم ایناز رو آزاد خودش بزاره و وقتی بی فایده بود به دعوا متوسل شدم که در کمال ناباوری محمد بامشت و لگد به جونم افتاد
و آیناز خیلی مظلومانه و از سر ناچاری بعد از دیدن اون صحنه تسلیم شد و با ناراحتی سر جاش برگشت
خواهر کوچکترش فاطمه که استعداد تقریبا همسانی با خواهر بزرگتر داشت ، بازم متاسفانه چشم دیدن تشویقهای آیناز رو نداشت و به هر ترفندی که بود سعی میکرد اون جایگاه رو در اولویت خودش قرار بده
دورا دور در مورد رفتارهای متاثر کننده آیناز و خواهرش فاطمه شنیده بودم
اینکه آیناز اگه تو خونه صاحب امتیاز میشد با گریه ها و لجبازیهای فاطمه و
هم اینکه صحبت بزرگترها( مبنی بر اینکه فاطمه از تو کوچیکتر و به این امتیاز مستحقتر )حاضر میشد از
حقی که صاحبش بود بگذره
و در عوضِ این از خود گذشتگی که از روی ناچاری بود ؛ شبها تو خواب دچار کابوس میشد
کابوسی که نشون میداد اون در جداله تا حقی که ازش ضایع شده رو پس بگیره
متاسفانه آیناز روز به روز از لحاظ رفتاری و گفتاری دچار ضعف میشد
منزوی و کم حرف شده بود و شور و حسی برای حضور در کلاس نداشت
بی حوصلگی های مداومش نگران کننده بود و باعث شد تا با خانواده ش در این رابطه حرف بزنم
اما اونا هم بخاطر مشغله ی کاری فراوانی که داشتن زیاد موضوع رو جدی نگرفتن
تا اینکه همین اواخر متوجه لکنت زبون آیناز شیرین زبون شدم
دختری که تا همین چند روز پیش مثل بلبل حرف میزد و مهربونی های بی حدش اونو به ملکه مهر و زیبایی
درکلاس مبدل کرده بود
****
یه مدت پیش ،بازم برای چندمین بار آیناز اومد پیشم و با لکنتی که به تازگی بهش دچار شده بهم گفت :خاااااا خاخاااانم به به به م م محمد بگو بره بره ک ک کناااار پسرا بشینه من من ن ن نمیخوام کنارم بشینه
د د د دلم می می میخوااااد با دو دو دوستااتااای خوخودم باشم
بغضم گرفت و تا بناگوش قرمز شدم از شرم
من به عنوان مربی نه تنها نتونسته بودم در جهت پیشرفت این دختر کاری انجام بدم بلکه اونو
از لحاظ شخصیتی ،تخریب هم کرده بودم
و اگه اینبار کاری نمیکردم قطعا تا آخر عمر پشیمون میشدم
بلند شدم و در مقام دفاع از آیناز، محمد و فاطمه رو به دفتر کشوندم
چشمام خیس اشک و معطل یه تلنگر بود
بغض داشت خفه م میکرد
آیناز مثل همیشه کنار ایستاده بود و لبخند به لبهای زیباش بود
نمیتونستم حال دلشو تشخیص بدم چون هیچ وقت اخمو نمیدیدمش
رو به محمد و فاطمه با تحکم گفتم :شما در حق آیناز بد کردین
شما این دخترو از حقش محروم کردین و فقط خودتون خوش گذروندید
هیچ وقت اجازه ندادید آیناز با دوستایی که خودش دلش میخواد همبازی بشه
شما برای خودتون دوستای زیادی انتخاب کردین اما آیناز رو از انتخاب دوست محروم کردین
این منصفانه نیست ...حق دوستی رو اینجوری بجا نمیارن
آیناز هم حق داره به دلخواه خودش دوست انتخاب کنه ..کنار هر کی دوست داره بشینه
برا خودش تصمیم بگیره ...با هر کی دلش خواست خوراکی هاش رو تقسیم کنه
منو شما حق تعیین تکلیف واسه اونو نداریم ...
این ظلمه ... یک جنگ نابرابره
شما میگید ما با اون دوستیم ...ولی آیناز دوست نداره با شما دوست باشه و این یعنی
شما نتونستید براش دوستای خوبی باشید
اون کنار شما احساس راحتی نمیکنه پس خواهش میکنم بهش اجازه بدید حداقل امروز رو راحت باشه و کنار
هر کی دلش خواست بشینه !!
حداقل امروز حقِ دوستی رو بجا بیارید تا بهش ثابت کنید که چقد دوستش دارید
هر چند اون لحظه حرفام تاثیر گذاشت و تونستم یه پله جلو برم اما در نهایت به مرور تونستم محمد رو
قانع کنم جدایی از آیناز رو بپذیره و تو این روزای باقیمونده به دنبال دوستای همجنسی باشه که قرار
بود سال بعد باهاشون وارد مدرسه شه
و محمد که این اواخر خیلی خیلی تغییر کرده بود، پذیرفت
این اواخر با محبت و منطقی تر شده بود و خوشحال بودم که سر به راه شده
و اما آیناز !!!
هنوز کلی راه داره تا بتونه به خود سابقش برگرده و من در این رابطه بشدت از دست خودم عصبانیم
مادر ِآیناز هر از گاه ازم مشاوره میگیره و از اونجایی که توانایی فاطمه رو بعد از حضور در کلاسم مشاهده کرده؛
به جد تصمیم داره تا فاطمه کوچولو رو به همراه آیناز به کلاس اول بفرسته
دقیقا همونکاری که امسال باهاش کرد
شاید انتظار نداشت من این حرفا رو بهش بزنم اما بعد از روشن کردن خیلی از مسایل بهش گفتم :
حالا نوبت شماست که خق تقدم در رابطه بااونا رو رعایت کنید
اونی که در اولویته آینازه و حتما باید با آرامش خاطر وارد کلاس اول بشه
اون نباید نگران این باشه که خواهر کوچولوشو هم مثل لوازم التحریراش به کلاس ببره
هرچند آیناز اونقد مهربونه که مثل همیشه هیچ اعتراضی نمیکنه اما همه ی این نخواستن هایی که
جرات ابرازشو نداره و تو خودش میریزه از هر سمی براش مهلک تره
***
هنوز در رابطه با آیناز نگرانم
امیدوارم اینبار آیناز با خیال راحت به کلاس اول بره ...بدون هیچ دغدغه ی خاطری
من همچنان با مادرش در ارتباط خواهم بود تا کسری هام رو در این زمینه جبران کنم
لطفا برام دعا کنید تا در این رابطه مدیون این کوچولوی عزیز نشم
ذائقه ے اردے بهشت...ما را در سایت ذائقه ے اردے بهشت دنبال میکنید
برچسب: مهتاب, نویسنده: بازدید: 9