این اولین سفر گروهی من تو دوران دانش آموزی به سفرِ بیرون از استانه
اولین باره تو این سن (چهارده سالگی)از خانواده م دور میشم و این مهمترین دلیل برای مخالفت شدید اوناست
بلاخره مینی بوس از راه میرسه
از اونجایی که تعداد نفرات ما زیاده و جا کم ،من و چند نفر دیگه که قرعه به اسممون میفته پیاده میشیم
اولین نفری که پیاده میشه منم و اخرین نفری که سوار میشه بازم منم
(شاید چون زیادی ملاحظه بقیه رو میکنم و همیشه حسِ انسان دوستیم زودتر از بقیه شکوفا میشه )
در نگاه اول میتونم بگم خوشبختانه فقط یه جای ِخالی باقی مونده که اونم کنار یه دختر ِسفید رو و تپل مپل
با ابروهای تو هم رفته ست که میتونه دلیلش بد ماشین بودن باشه
و در نگاه بعدی به یقین میگم بدبختانه همه میدونستن این دختر ِسفید رو و تپل مپل
کلا اساسِ اخلاقیِ درستی نداره ؛جز من تازه از راه رسیده که چاره ای جز انتخاب اون جای خالی برام نمونده !
بعد از دیدنِ من با اکراه خودشو به پنجره میچسبونه و روشو ازم برمیگردونه و من
همونجا تمام دلم از این برخوردِ ناشایست مچاله میشه
انعکاس این برخورد حسابی ذوقم رو میکُشه و دمغ میشم
دوست ندارم سفری که بعد از پافشاری های زیاد تونستم خانواده رو بهش راضی کنم،اول کار اینجوری بشه
حداقل تو مینی بوس اول ، چند نفر از همکلاسی هام بودن و موندن کنارشون برام خوشایندتر بود
اما حالا، اولین برخورد از این دختر خانوم که یه دانش آموز ازیه مدرسه و یه منطقه دیگست،
اوقاتمو حسابی تلخ میکنه
خیلی دوست دارم کنار پنجره بشینم
شاید اگه کمی جرات کنم و بهش بگم قبول کنه !
حداقلش اینه که با نگاه کردن به منظره ی بیرون ، از حرکات و نگاههای تُخشِش دور میشم و بقیه ی مسیر
برام کسالت بار نیست
باید به بهترین روش این مشکل رو تدبیر و بابِ دوستی رو باهاش باز کنم
واِلّا باید تمامِ روز ،خوشیِ سفری که با اشتیاق بهش راهی شدم رو از دست بدم
سر صحبت رو با خوشرویی باز میکنم
چند تا سوال سطحی در حد آشنایی برای شروع کافیه
اما جوابی که میشنیوم یا با اکراهه یا با اجبار
(اسمش نگینه ...فقط همین )
دندونامو از سر حرص رو هم میزارم و تودلم میگم
- این دیگه چه جونوریه !!انگار از دماغ ماموت افتاده (گزینه بعدی جناب فیل)
شایدم به پوست سفید و برفیش مینازه !
(برا دخترای بندر که زیر تیغ آفتاب برنزه شدن داشتن همچین پوستی یه نعمته )
در نهایت ترجیح میدم تمام طول مسیر رو سکوت کنم و جز در موارد ضروری باهاش حرف نزنم
مسئول ما در این سفر یه خانم میانسال با نظام تربیتی سنتی و خاصا خشنه
زنی که برقِ نگاه ِتندش کافیه تا مو به تن ِخاطی سیخ کنه
تقریبا نیمه های شب به استان زیبا و کویری یزد میرسیم و تو یه مدرسه از قبل رزرو شده
اسکان داده میشیم
یه سالن بزرگ با محدودترین امکانات
بدون تخت
با کف پوشهای مندرس و پتوهای رو هم تلنبار شده
دیوارهای بلند و ترک خورده و سقف کاذبی که تار عنکبوتهایِ روش،لِی لِی میکنن
بیشتر شبیه به یه پادگان نظامیه تا اردوگاه
بدتر ازاون حرکت وحشیگرانه دخترا برای گرفتن پتو به نفع خودشونه !!!
هر کدوم دو الی سه پتوی گرم ونرم برمیدارن و پراکنده میشن یه جا
و من که از همه خجالتی ترم ، یه ملافه ی خیلی نازک که روی زمین جا مونده رو بر میدارم ...
نه دلم میاد روی اون موکت کهنه و زوار درفته دراز بکشم نه طاقت سرمای اون فضا رو دارم
اگه کولر روشن نبود شاید ملافه رو بصورت تشک مینداختم زیر پشتم و با خیال راحت میخوابیدم
اما حالا باید زیر همون لایه نازک خودمو مچاله کنم از سرما
یعنی این مسئول ما به این فکر نکرده که شبهای کویر سرده و نیازی به کولر نیست ؟
والبته که فکرشو نمیکنه وقتی خودش بهترین اتاق مدرسه رو برا اسکانش انتخاب کرده و صد البته
بهترین پتوی مخملی دو رویه رو هم ،روی خودش کشیده
دیگه چه جای اعتراضه وقتی از شدت خستگی جلوتر از ما رفته به اتاقش
تا صبح از شدت سرما خوابم نمیبره
خورشید نزده جلوتر از همه پا میشم تا نمازمو بخونم
هر چند خیلی ها حاضرن نمازشون رو قضا کنن تا خواب نازنینشون نپره
خیلی بده اولین سفرت اینجوری شروع بشه ...
همه ی فکرم مشوش روزهای باقیمونده ست
از الان دلم میخواد برگردم خونه
ادامه دارد
ذائقه ے اردے بهشت...
ما را در سایت ذائقه ے اردے بهشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7