
xa0 چیزی به مرخص شدن بچه های کلاسم نمونده و من تند و تند ورقه ی کپی شده مشق الفبا رو،تو دفتر بچه ها میچسبونم و بهشون تحویل میدم xa0حین این کار ،حضور یک نفر رو تو چارچوب دراحساس میکنمxa0ولی لزومی نمیبینم تا زمانیکه اقدامی برای جلب توجهم انجام نداده ؛ به سمتش برگردمxa0 جلو میاد و سلام میکنهxa0 بابای یکی از شیطونترین و البته باهوشترین دانش آموزای کلاسمهxa0 با احترام و لبخند جواب سلامشون رو میدمxa0 xa0میپرسه :کار عرشیا تموم شده ؟میتونم ببرمش خونه ؟ عرشیا رو که یه گوشه از کلاس مشغول بازیه، صدا میرنم ...
ادامه مطلب